پخش زنده
امروز: -
تاریخ ۴۷ ساله تعهدات نقضشدهی آمریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران به عنوان یک تجربه تاریخی، اعتبار امضای رؤسای جمهور آمریکا را به چالش کشیده و آن را به ابزاری بی ارزش در تعاملات دیپلماتیک بدل ساخته است.

به گزارش گروه تاریخ خبرگزاری صدا و سیما؛ روز گذشته رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله سید مجتبی خامنهای ضمن پیامی با تاکید بر نقض عهدهای مکرر آمریکا، امضای رئیس جمهور این کشور را بی ارزش و نامعتبر خواندند.
بیانات ایشان در این باب، نه ایدهای انتزاعی بلکه بر پایهی تجربیات تاریخی بیش از چهار دهه گذشته ایران است. برای درک این موضع، باید به بررسی تاریخچه تعاملات میان تهران و واشنگتن پرداخت.
بررسی روند مذاکرات جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا پس از انقلاب اسلامی بهویژه مذاکرات هستهای، نشان میدهد رویکرد آمریکا و الگوی رفتاری او همواره مبتنی بر فشار حداکثری، تعهد ناپذیری و بد عهدی بوده است.
اولین تماسهای غیررسمی آمریکا با ایران پس از حادثه تسخیر سفارت این کشور در تهران، از سوی دولت کارتر و با هدف آزادی گروگانها انجام شد. این تماسها که از طریق الجزایر انجام میشد در سال ۱۹۸۱ به توافقی موسوم به «بیانیه الجزایر» و آزادی گروگانها ختم شد.
آمریکا نیز متقابلا متعهد شده بود در ازای این موضوع، در امور داخلی ایران مداخله نکند، تحریمها را رفع کند و داراییهای مسدود شده ایران را برگرداند؛ اما پس از آزادی گروگانها عملا به هیچ یک از این تعهدات عمل نکرد.
همچنین در سال ۱۳۶۵ (۱۹۸۶) آمریکا با هدف حل بحرانهایی نظیر آزادی گروگانهای خود در لبنان تلاش کرد مذاکرات محرمانهای با ایران ترتیب دهد؛ موضوعی که به ورود پنهانی و غیرقانونی مک فارلین به ایران و در نهایت رسوایی ایران- کنترا انجامید. این رویداد به هشداری دائمی برای دیپلماسی ایران تبدیل شد: هرگونه تعامل با آمریکا باید با حزم و دوراندیشی کامل باشد.
ماجرای مک فارلین نشان داد: آمریکا گاه حاضر است برای منافع خود، حتی با دشمنان مذاکره کند؛ اما این به معنای تغییر راهبرد آنها نیست؛ بلکه راه کنشی برای کسب منافع بیشتر است.
این پایان ماجرا نبود؛ روابط ناشی از بحران که واکنشی به مسائل امنیتی و منطقهای بود، سالهای بعد هم این دو کشور را بر سر میز مذاکره نشاند. گفتوگو در باب مسائل افغانستان در سال ۲۰۰۱ و مواردی از این دست را میتوان نمونه عینی این آمد و شدهای دیپلماتیک دانست.
ویژگی مذاکرات یاد شده این بود که همگی ناشی از چالشهای اضطراری و موقت بودند و تاکیدی بر مسائل راهبردی نداشتند. در عین حال ما در سالهای پس از انقلاب اسلامی شاهد مذاکراتی حول مسائل راهبردی و بنیادین نیز هستیم. مذاکرات هستهای را میتوان در شمار این موضوعات صورت بندی کرد؛ بنابراین از مذاکرات هستهای با واسطه گری تروئیکای اروپایی در سال ۲۰۰۳ تا مذاکرات ژنو در سال ۲۰۱۳ و برجام در سال ۲۰۱۵ همگی نمونهی بارز روابط با محوریت مسائل راهبردی است.
در سال ۱۳۸۲ (۲۰۰۳) ایران به درخواست اروپاییها، به طور داوطلبانه غنیسازی را متوقف کرد تا فضایی برای مذاکره ایجاد شود. اما این اقدام داوطلبانه نه تنها پاداشی دریافت نکرد، بلکه مذاکرات به شکست انجامید و بهانهای برای صدور قطعنامههایی علیه ایران شد.
با این حال دربهای دیپلماسی همیشه باز بود و این گفتوگوها علی رغم وجود تحریمها و قطعنامههای ضد ایرانی در سال بعد نیز ادامه داشت. در نهایت توافق برجام در سال ۱۳۹۴ (۲۰۱۵) را میتوان نقطه اوج مذاکرات دانست. ایران با پذیرش محدودیتهایی بیسابقه بر برنامه هسته خود، در ازای لغو تحریمها به توافق رسید.
ایران تحت نظارت آژانس بین المللی انرژی هستهای به تمام وعدههای خود عمل کرد؛ اما باز هم طرف مقابل امضای خود را نادیده گرفت و شروع به بدعهدی کرد؛ به گونهای که این معاهده نیز در عمل با شکست رو به رو شده بود. حتی در دوران اوباما هم که توافق منعقد شده بود ایران نتوانست از مزایای اقتصادی وعده داده شده، بهرهمند گردد؛ زیرا ساختار تحریمهای آمریکا به گونهای بود که بانکها و شرکتهای بینالمللی از هرگونه مشارکت هراس داشتند. آن روزها برخی مسئولان کشور مانند سیف رئیس بانک مرکزی نیز طی سخنانی میزان بهره مندی از برجام را «هیچ» توصیف کرده بودند.
در نهایت در سال ۱۳۹۷ (۲۰۱۸) ترامپ به صورت یک جانبه از این پیمان خارج شد. این اقدام، مهمترین سند برای ادعای «بی ارزش بودن امضای رئیس جمهور آمریکا» است. آمریکا نشان داد که حتی توافقی که تحت قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت سازمان ملل مورد حمایت و رسمیت قرار گرفته است، با تغییر دولتها قابلیت کنار گذاشته شدن دارد.
در دوران پسا برجام نیز الگوی فشار ادامه داشت. علی رغم تغییر دولت در آمریکا، رویکرد اصلی تغییر نکرد. دولت بایدن، عملا به وعده خود برای بازگشت فوری به برجام عمل نکرد و به جای آن تلاش کرد از اهرم فشار حداکثری ترامپ برای گرفتن امتیازات بیشتری در مذاکرات استفاده کند. این رفتار تداوم راهبردهای گذشته آمریکا در مواجهه با ایران را نشان میداد.
مذاکرات پیش از جنگ ۱۲ روزه نیز پرده دیگری از خیانتهای آمریکا را به نمایش گذاشت. درحالی که نمایندگان دستگاه دیپلماسی ایران در حال آماده شدن برای حضور در دور ششم مذاکرات بودند؛ دو روز مانده به موعد آغاز گفتگوها، رژیم صهیونی با چراغ سبز آمریکا به ایران حمله کرد. دولت آمریکا با بستن درهای دیپلماسی و بدون کمترین توجه به مذاکرات یاد شده، به حمایت حداکثری از این رژیم پرداخت.
این رفتار بار دیگر در میانه مذاکرات در اسفند ماه سال گذشته تکرار و منجر به جنگ ۴۰ روزه شد؛ جنگی که در آن ترامپ به هیچ یک از اهداف اعلامی خود نرسید و نتوانست پروژه تسلیم ملت ایران، تغییر نظام و یا حتی تغییر رفتار ایران را پیگیری کند.
او برای فرار از زیر بار این شکست مفتضحانه و پایان دادن به جنگی که در آن ناکام مانده بود، به میز گفتوگو پناه برد؛ چیزی که خروجی آن یادداشت تفاهمی بود که در آن امتیازاتی را به ایران واگذار کرده بود؛ اما در نهایت زیاده خواهی آمریکا مانع از این بود که حاضر شود هزینههای شکست در میدان را پذیرفته و همزمان نیز امتیازاتی را به ایران بدهد. این موضوع موجب بد عهدی دوباره از سوی واشنگتن شده و تمامی بندهای تفاهم نامه را نقض و مجددا حملات خود را از سر گرفت؛ که البته با پاسخهای خشن و دردناک ایران رو به رو شد.
رفتار آمریکا در این گفتوگوها همیشه از الگوی ثابتی پیروی کرده است که میتوان برخی از مهمترینشان را اینگونه برشمرد: عدم تعهد بلند مدت، کوتاه نیامدن از اصول اساسی و بسنده کردن به اعطای امتیازات فرعی به طرف مقابل، مذاکره تحت فشار، استفاده از ابزارهای نظامی و اقتصادی برای فشار بر حریف، برساخت روایتی متفاوت از گفتوگوها از طریق امپراطوری رسانهای خود و متحدان، گرفتن امتیاز نقد از حریف و دادن وعدههای نسیه به او، صرف نظر کردن از میز گفتوگو در صورت ایجاد گزینههای جدید مانند جنگ و آشوبهای داخلی و در نهایت نقض عهد؛ بنابراین الگوی رفتاری آمریکا در طول این سالها روشن میسازد چرا مذاکراه با آمریکا و اعتماد به امضای سران این کشور نه تنها سودمند نیست بلکه گاهی منافع ملی را در معرض خطر قرار میدهد.
دادهها نشان میدهد هنوز نظام محاسباتی مستاجر کاخ سفید و مشاوران او تصحیح نشده و او همچنان بر گزینه نظامی تاکید دارد. او با یک خطای محاسباتی بزرگ دیگر و با توهم تسلیم ایران از طریق قدرت نظامی، مسیر دیپلماسی را مسدود و بار دیگر وارد تقابل نظامی شد؛ غافل از اینکه جمهوری اسلامی هیچ ترسی از این تقابل ندارد و خود را برای یک جنگ تمام عیار آماده کرده است.
علاوه بر آمادگیهای پیشین، اکنون نیز جمهوری اسلامی ایران با بهره گیری از فرصت دوران سکوت صحنه نبرد و به ویژه بازه زمانی پس از امضای تفاهم نامه، به نحوی مطلوب خود را بازیابی و نیروهای مسلح را آماده نبردی دیگر ساخته است؛ نبردی با هدف تصحیح خطای محاسباتی آمریکا و متحدانش، تحمیل دوباره اراده ملت ایران به آنها و نهایتا تغییر رفتار آن ها؛ بنابراین آمریکا دوباره مجبور به پذیرش شکست خواهد شد.
آنها اکنون نه تنها چیزی بیشتر از آن چه که در جنگ ۴۰ روزه در اختیار داشتند، ندارند؛ بلکه بخش مهمی از توان آنها نیز تحلیل رفته است. آنها در اسفند ماه با تمام قدرت خود وارد جنگ با ایران شدند، اما باز هم نتوانستند اراده خود را بر ایرانیان تحمیل کنند و با تفاهم از جنگ خارج شدند. اکنون وضعیتی بهتر از وضعیت روز نهم اسفند ندارند تا آنها را به پیروزی امیدوار کند؛ اما در مقابل ایران گزینههای جدیدی را برای شکست امریکا و تحمیل دوباره اراده خود به او و متحدانش تدارک دیده است. میدان بار دیگر قضاوت خواهد کرد.
نویسنده: عباس کریمیان